روزهای آخر بارداری
ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۸  

بالاخره امروز بعد از مدتها تونستم وبلاگ پسرم رو آپ کنم. آخه چند وقتیه که اصلا سر کار نمیام و توی خونه هم کامپیوترم به محض اتصال به اینترنت ریاستارت میشه. دو هفته پیش به طرز فجیعی کمردرد گرفتم. طوری که نمیتونستم پاهام رو از زمین بلند کنم و با کلی گریه زاری دو قدم راه میرفتم. ولی خدا رو شکر با استراحت توی خونه خیلی بهتر شدم. توی این مدت دو بار هم سونوگرافی کردم. خدا رو شکر همه چیز آرین خوبه و الان دیگه سرش رو به پایینه و در واقع چرخیده.

من و آرین امروز وارد هفته ٣٧ شدیم. خدا رو شکر دیگه شمارش معکوس شروع شده و من انشالله احتمالا ٢ هفته دیگه پسر عزیزم رو در آغوش میگیرم . وای که چقدر برای اون روز لحظه شماری میکنم. آرین این روزها خودشو خیلی منقبض میکنه و پاهاش طرف راست شکممه و دیگه الان کاملا حرکتش رو زیر پوستم حس میکنم. بعضی وقتها چنان پاهاشو به شکمم میکشه که حس میکنم شکمم میخواد سوراخ شه. کلی از این حرکتهاش لذت میبرم و خدا رو شکر میکنم. خدا کنه این مدت باقیمونده هم به خیر و خوشی بگذره.

در مورد بیمارستانش هنوز قطعی معلوم نشده که کجا برم. آخه تمام قراردادهای ادارمون با بیمارستانهای مختلف، یهویی کن فیکون شد . البته من میگم حتما مصلحتی درش هست. انشالله هر چی پیش میاد خیر باشه.  الان فقط سلامتی پسرم برام مهمه.

فکر کنم این دیگه آخرین باری باشه که قبل از زایمانم وبلاگم رو آپ میکنم. انشالله دفعه بعد از لحظات شیرین بودن در کنار پسرم مینویسم.

خدایا کمکم کن زایمان راحتی داشته باشم و پسرم هم سالم و صالح و عاقبت به خیر باشه. خدا به همسرم هم سلامتی و عمر با عزت بده تا همیشه سایش بالای سرمون باشه و بتونه برای پسرم پدری کنه.

الهی به امید تو!

 



 
هفته سی ام بارداری
ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۸  

من و آرین عزیزم سی هفتگی رو به سلامتی پشت سر گذاشتیم. همیشه دوست داشتم هفته سی ام بارداری رو تجربه کنم. پسر عزیزم دیگه حسابی بزرگ شده و حرکاتش هم شدیدتر شده. بعضی وقتها حرکت دست و پاش رو زیر پوستم حس میکنم. واقعا حس قشنگیه و یه دنیا برام ارزش داره. میدونم که بعد از تولد آرین، دلم خیلی برای این روزها تنگ میشه. با اینکه شبها درست و حسابی نمیخوابم و از درد پا و زانو رنج میبرم، ولی همه این لحظات رو با تمام وجودم دوست دارم و خدا رو از ته قلبم به خاطر این نعمت بزرگ شکر میکنم. بابایی هم این روزها خیلی بیشتر حس پدری پیدا کرده و دائم به فکر من و پسرمه که مبادا سرما بخوریم.

این روزها یه کم برام انجام کارای خونه سخت شده ولی با همه این سختی ها خدا بهم یه نیرویی داده که بالاخره هر جوری شده بدون کمک دیگران میتونم از عهده کارام بربیام. البته ناگفته نماند که بابایی هم تک و توک بهم کمک میکنه. از خدا میخوام انقدر بهم توان بده که به تنهایی بتونم از عهده بزرگ کردن پسرم هم بر بیام. آخه من جز خدا توی این شهر غریب هیچ کس رو ندارم که بهش تکیه کنم.

پسر عزیزم یعنی میشه یه روزی تو انقدر بزرگ شی که خودت بتونی این وبلاگ رو  بخونی و آپ کنی؟ نمیدونم اون موقع چه حسی پیدا میکنی .

خدایا پسرم رو به تو میسپارم. خودت ازش محافظت کن. آخه الان پسرم تمام دنیای منه.



 
سونوگرافی سه بعدی
ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸۸  

سه روز پیش یعنی چهار شنبه، یکی از زیباترین لحظات دوران بارداریم رو پشت سر گذاشتم. من و همسری برای انجام سونوگرافی سه بعدی به سونوگرافی مینای نیاوران رفتیم. از وقتی که وارد سونوگرافی شدم اصلا آروم و قرار نداشتم و برای دیدن گل پسرم لحظه شماری میکردم. هم یه خورده استرس داشتم و هم خوشحال از اینکه بعد از مدتها پسر گلم رو میخوام ببینم. با خودم همش به سلامتیش و چهرش فکر میکردم. تا اینکه بالاخره نوبتم شد. اولش دکتر یه سونوگرافی دوبعدی انجام داد و من پسری رو به صورت ناواضح دیدم. وای خدا جون لحظه‌ای که سونوگرافی سه بعدی شروع شد، اصلا باورم نمیشد. پسر من بیدار بود و حسابی وجه ووجه میکرد. دستاشو میاورد جلوی صورتش و سعی میکرد انگشتش رو بمکه. خیلی حس زیبایی بود و حسابی کیف کردیم و به قدرت خدا پی بردیم. از اون موقع هر روز چند بار به عکسا و فیلم‌های پسرم نگاه میکنم و هر دفعه بیشتر دلم براش تنگ میشه. به نظرم پسرم خیلی به باباش و پدربزرگش شبیهه. مخصوصا توی یکی از عکساش فتوکپی برابر اصل پدر بزرگشه. البته لب و چونش یه کم به برادرزادم امیررضا شبیهه.

اینم دو تا از عکساش

 

خدایا بازم ازت به خاطر این نعمت بزرگ ممنونم و شکرگزارتم.

 



 
ماه هفتم
ساعت ۳:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ مهر ،۱۳۸۸  

ما دیگه وارد ماه هفتم بارداری شدیم. دیگه حسابی سنگین شدم. حرکت‌های پسرم هم شدیدتر شده و حسابی لگد بارونم می‌کنه. براش دوتا از آهنگای Vivaldi رو میذارم اونم حسابی عکس‌العمل نشون میده. وقتی خونه ساکته صداش می‌کنم و همیشه جوابمو با تکونای قشنگش میده.  امیدوارم این ٣ ماه باقیمونده هم به خیر و خوبی بگذره و آرزوی در آغوش گرفتن پسرم به تحقق بپیونده.

دیروز با بابایی رفتیم خیابون بهار و واسه پسر گلم کلی خرید کردیم. وای خدا جون چه حالی داد. همه با نینیهاشون اومده بودن خرید. یه عالمه لباسای خوشگل خریدیم و واسه هر کدومشون کلی ذوق کردیم. بنده خدا بابایی رو حسابی خسته کردم. من که از خرید برای پسر گلم اصلا خسته نمیشم.

چند روزه دارم فکر میکنم که پسرم  چه شکلیه. شبیه منه یا شبیه بابایی. من که همش فکر میکنم شبیه بابایی میشه. یعنی موهای روشن و پوست سفید و چشم‌های عسلی یا میشی. فکر کنم اولش هم حسابی کچل باشه البته اصلا مهم نیست که چه شکلی باشه. خدا کنه فقط سالم و صالح باشه .



 
شش ماهگی
ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۸  

پسر عزیز من دیگه شش ماهه شده. هر روز که میگذره بیشتر بهش وابسته میشم . با هر تکونش انگار که بهم یه دنیا رو میدن. دلم برای دیدن روی ماهش یه ذره شده.

پسر عزیزم با تمام وجودم دوستت دارم و برات آرزوی سلامتی می‌کنم.



 
پسر قشنگ من
ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ شهریور ،۱۳۸۸  

ای پسر گشنگ ومهربونم 
بیا میخوام تورو رو پام بشونم 
میخوام برات شونه کنم موهاتو
دل نداره طاگت گریه هاتو
بعد بابا مرد خونه تویی تو 
گشنگ وناز ویک دونه تویی تو 
گربون ناز وخنده وادات شم 
دلم میخواد از صبح تا شب فدات شم
با خنده هات دلم اروم میگیره 
چشمام توی چشمای تو اسیره
وگتی که نیستی خونه سوت وکور
بیدار میشی خونه یه پارچه شوره



 
 
ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸۸  

بالاخره بعد از یک ماه و اندی امروز برگشتم سر کارم. توی این مدت فراز و نشیبهای زیادی رو پشت سر گذاشتم. ولی خدا رو هزار ان هزار مرتبه شکر همه چی به خیر و خوشی گذشت و الان با هر یه تکون جوجه حنایی انگار که تمام دنیا رو بهم میدن. چند وقتیه که جوجه منم لگد میزنه و مثل ماهی توی دلم شنا میکنه. مخصوصا وقتیکه صداش میکنم حتما یه اظهار وجودی میکنه و منو واقعا خوشحال میکنه. خدایا نمیدونم به خاطر این نعمت بزرگ چی بگم. فقط هر بار تو رو شکر میکنم و  برای پسرم آرزوی سلامتی میکنم.  چند وقتیه در مورد انتخاب اسم جوجه حنایی با بابایی داریم تصمیم‌گیری میکنیم. من اسم آرین رو خیلی دوست دارم. بابایی هم اسم آرتا رو پیشنهاد داده. یه مدت هم به اسم ویشتاسب گیر داده بود که من شدیدا مخالفت کردم. آخه خیلی اسم سختیه. ولی احتمالا نظر من مورد قبول واقع میشه و اسم پسر گلم، آرین میشه.

 



 
روز دیدار
ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸۸  

امروز برام یه روز قشنگ و زیبا بود. میگین چرا؟ خوب معلومه دیگه من امروز جوجه حناییم رو دیدم. الهی قربونش بشم.

صبح ۵:٢٠ با استرس زیاد از خواب بیدار میشم. نگرانم که امروز چی میشه. برای سلامتی جوجم نگرانم. امروز از وضعیتش قراره باخبر شم. ساعت ١٠ از اداره میزنم بیرون ١٠:٣٠ بیمارستان مهر حاضرم. وای خدا چقدر سرده. صندلیهاش فلزین و تا مغز استخون آدم رو به درد میارن. عین کولیها میرم جلوی در بیمارستان روی پله‌ها میشینم تا نوبتم شه. بالاخره بعد از کلی انتظار ساعت ١٢:١۵ نوبتم میشه و با توکل به خدا وارد اتاق خانوم دکتر میشم. دو تا مانیتور توی اتاقشه که یکیش روبروی منه. به من اشاره میکنه که از اونجا جوجه رو ببینم. خانوم دکتر شروع میکنه به اندازه‌گیری سر. اون میگه و منشیش هم یادداشت میکنه. یهو بی مقدمه میگه: جنسیت دختره. منم یه ذوقی میکنم و میگم خانوم دکتر از سلامتیش برام بگین. سریع به لباسای دخترونه خوشگلی که قراره تنش کنم فکر میکنم. جوجه من میچرخه. هنوز من توی رویام که خانوم دکتر میگه وایسا ببینم، بچت پسره و دختر نیست. بازم ذوق میکنم و خدا رو شکر میکنم. نشانه مردانگیش رو به من نشون میده. وای چه بی حیا!!!!خجالت گل پسرم دستای کوچولوشو میاره جلوی صورتش. منم هی ذوق میکنم و میخندم. خانوم دکتر بهم تذکر میده که سعی کن نخندی تا من بتونم کارم رو انجام بدم. منم یه کم کنف میشم ولی بازم از رو نمیرم و یواشکی میخندم. انگشتای پاشو به من نشون میده و باسن مبارکش رو. الهی مامان فدای ذره ذره وجودت بشه. تاریخ زایمان ٢۵ دی ماه.  خلاصه کلی ذوق میکنم و با خوشحالی تمام از بیمارستان میام بیرون. اول از همه دلم میخواد به بابایی که کلاس داشته و نتونسته با من بیاد خبر بدم. سریع بهش زنگ میزنم و اول از سلامتی جوجه میگم. بابایی خوشحال میشه. بعدش میگم حالا حدس بزن جوجمون چیه. میگه خب معلومه همونی که من گفتم. منم میگم آره خودشه. بابایی از ته دل یه خنده میکنه. اوج خوشحالی رو توی خندش متوجه میشم. تا تلفن رو قطع میکنم الناز بهم زنگ میزنه و به اونم خبر سلامتی و جنسیت جوجه رو میگم و خوشحالش میکنم. بعد سریع به سمیه زنگ میزنم و خبر میدم و بعدش هم عمه فاطی و حالا دیگه نوبت مامانمه. به مامانم خبر میدم و میگم فعلا فکر نوه دختردار شدن رو از سرت بیرون کن که جوجه منم پسر شد. حالا مامانی ٣ تا نوه پسر داره فقط. اونم خدا رو به خاطر سلامتی گل پسرم شکر میکنه. بعدش به خاله لادن زنگ میزنم و اونم کلی خوشحال میشه و میگه دیدی بهت گفتم بچت پسره. خلاصه با تمام خستگی و گرمازدگی به اداره میرسم. یه عالمه کار سرم ریخته ولی اول به دوستای نینی سایتم خبر میدم و بعد مشغول کارام میشم.

خدایا به خاطر سالم بودن گل پسرم هزاران هزار بار شکرگزارت هستم و جوجه قشنگم رو به دست تو میسپارم. خدا خودت پشت و پناهش باش و به من توانایی تربیت و بزرگ کردنش رو بده.